هفته قبل به دعوت مهتاب دختر دایی عزیزم به خانشان رفتم
البته بعد از بارها دعوت و اصرار توانستم بروم
و فردای آنروز 1 داشتم بروم خانه دایی عزیزم
که می شود عموی مهتاب جان
دایی منوچهرم
دایی عزیزی که یکجوری پدر است
زحمتکش و آبرودار
خیلی خیلی زحمت کش
خداوند به سلامت دارش
آمدو هماهنگ شدیم
با هم رفتیم
واقعا بقول مهتاب
گویا حج رفته بودیم وبرگشتیم
چقدر آرامش داشتیم وقتی برگشتیم

_hs7i.jpg)
تصویر سمت راست پایینی اتاق ناتیا دختر دایی ام است پر از عروسک ![]()
برچسب:
نویسنده: لیلا کمالی