خرید بک لینک
سلام خدای خوبمدوباره هم آمدم که بگویم ننوشته ام و تمام حرفهای نگفته تلمبار می شوند.میروند در پشت ابرهای بغض و دل و دیده و اشک و شاید هم خوشحالی های بی اتماماما به زودی مینویسماین بار نه برای خودمکه برای امیرحسین ام میگوید مامان بنویس اینها بماند برای منعزیز من و دوست داشتنی ترین موجود روی زمینهر چه بزرگتر میشود به یقین تر میرسمزمین واقعا بدون او چیزی کم داشت و دنیا با او قطعا قشنگتر شده است.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 13:10

نانوشته هاچقدر ننوشته ام از تولد پسری که آذرماه بوددی ماه نا آرام کشورمانبهمن ماهی که گذشتاسفندماه شروع کار جنگ رمضان وعمل جراحی چشم که عقب افتادپیگیری کار نمونه برداری تیرویید که به فراموشی رفت و ..عیدی که جنگ بود و گنج بی پایان کار ما...اصفهانامیرآبادنجف آبادفریدونشهرموکب هاکاروان های خودروییتجمعاتپیاده روی های پنج. شش ساعته ی شبانه و ...نانوشته هایم زیادتر از زمان گذشته استچرا ننوشتمخودم هم حیران هستمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 13:10

و یک نکته قشنگ اما برای خودم پرحرف

دقیقاً درست پارسال هم وقتی در سامانه سماح ثبت نام کردم فقط در حد ثبت نام بود و آقا امام حسین ما را لایق میزبانی خودش ندانست و قبل از آنکه راهی شوم درست مثل امسالم چند روزی را افتادم.

قطعاً حکمتی در این کار است و موضوع فقط لایق نبودن مهمان شدن آقا نیست.

شاید امام حسین عزیزم در زمانی دیگر مرا به مهمانی خود بخواند

انشاالله

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 11:00

سلام بر امام حسین

به رسم ادب و فقط به رسم رفاقت

تولدت مبارک

زندگیم

از بچگی مادرم یادم داده در ماه صفر نه شادی کنم

نه ظاهری شاد داشته باشم

پس فقط مینویسم

مردادماهی جانم

تولدت مبارک

و امروزمان گذشت

به کیک پختن من و پسرم برای پدرش

و خدارو شکر بخاطر تمام نعمت هایی زیبایی که به ما داده است

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 11:00

و تیرماه امسال در حالی گذشتکه برایمان تداعی خاطرات بسیاری بودتولد پدرم در آسمانهاشروع ماه محرممهمانی آخر هفته های منروضه و دیدارهایی که به بهانه این ماه عزیز صورت گرفتمن با امام حسین و مهمانی های مناسبتی امام حسین ام خیلی خوش امانشالله شفاعت مان کندمهمانی که در آن مهتاب دختر دایی ام و زندایی پری عزیزم بودند قسمتی از خاطرات من بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 16:49

سلام بر حسینمردادماه امسال و ماه محرم و شروع تعطیلات کاری ما در دانشگاه بود.پارسال دهه محرم در استان گلستان - شهر گرگان مهمان خواهرم بودیم .و امسال اما به رسم احترام در شهر و زادگاه خودم ماندم.کارهای نیمه تمام بسیاری بوداز جمله کارهای پزشکی خودم و همسرمدندانپزشکی ها و چکاب سالیانه چه کاری چه غیر کاریو این دو هفته واقعا برایم فرصت بسیار مغتنمی بود.بماند که پیاده روی 5 ساعته روز عاشورا در شهر نجف آباد و رفتن به مزار پدر مادر عزیزم ، به واسطه درد زانوها ، مرا چنان به زمین زد که بارها روانه کلینیک و ویزیت توسط ارتوپد کرد.خوپ من باید ملاحظه سن و سال ام را می کردم اما باز هم خدا را صدها بار شکر که مهمانی امام حسین در روزهای تاسوعا و عاشورا برایمان زیبا رقم خورد.انشالله سال آخر مهمانی های حسین جان برایمان نباشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 16:49

فردا فقط بخاطر پسرم و بخاطر علاقه پسرم به هواپیما پرواز و برای بار دوم تجربه میکنیم اصفهان به تهران

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 13:13

و من عاشق مهمانی های یهویی هستم و چه مهمانی بهتر از پدر مادرها.. حتا اگر پدر مادر همسرمان باشند. این نعمات الهی جای پدر و مادرم خالی

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 15:56

مثل تمام روز آخر خردادماه ها

و به رسم احترام به خودم

تولدم مبارک

ممنون از زندایی پری عزیزم

و دختران فرشته گونه اش که روز بسیار قشنگی برایم ترسیم کردند.

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 15:56

امیرحسین: مامان . بابا

ما: بله جانم

امیرحسین: میدونید من چه آرزویی دارم

ما: بفرمایید عزیزم

امیرحسین: ارزو دارم زنم رژ نزنه چادر بپوشه حجاب داشته باشه و ..

ما: الهی قربون تو و اون آرزوهای قشنگت بشیم

و داستان ادامه دارد...

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 13:56

«الهي رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ وَ لا مَعْبودَ سِواكَ يا غِياثَ الْمُستَغيثين»«اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیْک فَقْدَ نَبِیِّنَا وَ غَیْبَهَ وَلِیِّنَا وَ کثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا وَ شِدَّهَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْناهرگز فکر نمی کردم مرگ یک رییس جمهور اینقدر تلخ باشدبعد مرگ پدرم اینقدر بهم نریخته بودمکه از دیروز بهم ریخته امشهادت ات مبارک رییس جمهور مردمی ماآقای رییسی مظلوم ...رییس جمهور عزیز و خستگی ناپذیر کشورماناگر بجز شهادت نصیب تان شده بودبرایمان سخت تر بودتاب آوری غم شهادت تو با حلاوت شیرینی شهادت در حین خدمت به مردم جبران می شود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 13:56

انگار همین دیروز بودبدو بدوهای ثبت نام کلاس اول پسرم ولی دارد تمام میشودبه همین سادگیکلاس اول تلاش.... مدرسه عدل ... دانشگاه اصفهانخدایا شکرتو خداروشکر که گل پسر در درس هایش موفق بود. به گفته خانم راعی عزیزمان ای معلم هم نام و یهم یادت بخیر یاد درس آب بابایت بخیر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:47

وقتی خدای مهربان این خصیصه زیبا را در وجود من قرار دادنمی دانست چقدر من عاشقققق این واژه ها هستمهدیه'>هدیه دادنهدیه گرفتناما پسر عزیزم خوب می داند مادرش عاشق چه چیزی استبا قسمتی از عیدی خودش مرا میبرد و به بهانه دیدن اکسسوری ها این را میگیرددقیقا روزی که حرف ح را یاد گرفتهاما به طلا فروش می فرماید آن ه را بدهید که اسم مادرم است و من می مانم و یک دنیا عشق به این گل پسر فهیم و دوست داشتنی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:47

دوستانی ماندنی و ماندگار مثل گلهای قشنگ بهارمن همیشه خدا را شکر میکنم که دوستانی که ۳۰ سال پیش انتخاب کردهام هنوز هم برایم همانگونهاند.درست است بزرگ شدهایم ۳۰ سال گذشته است و شاید هم ۴۰ سال اما دوستیمان همانگونه پابرجاست.من هرگز به یاد ندارم دوستی را از صفحه زندگیم حذف کرده باشم و یا از دوستی با کسی پشیمان شده باشم.چون به نظر بنده همه انسانها برای خودشان حرمت ارزش منزلت و شخصیت دارند.دنیای دوستان من متفاوت و رنگارنگ از هر طیف و مذهب و دینی که باشند ماندگارند.و من این ماندگاری را مدیون سعه صدر و بزرگواری مادر عزیزم میدانم که به من یاد داد با همه کس باید دوست باشی و دوست و دوست و دوست.دیروز دوست ۳۵ سال پیش من با من تماس گرفت و مرا دعوت کرد به خانه مادرش در نجف آباد.و این برای من جای بسی افتخار است که هنوز بعد از ۳۵ یا ۴۰ سال دوستیمان پایدار است.ایشان ساکن اهواز هستند اما هر وقت به خانه مادرشان میآیند و ما را همانجا دعوت میکنند.بماند که چند باری هم در شهر زیبای اهواز هم مهمانشان بوده ایم .و برای من اینگونه دوستیها ارزش دارد.همکاری دارم که بچهدار شده است و برایم پیام داده است که پسر نازنین را بردار و به منزل ما بیا دلم برایتان و برای دیدننتان تنگ شده است.من خدا رو هر روز و هزاران بار شکر میکنم که چنین دوستان و همکارانی داشته و دارم.از آنجا که عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن هم هستم فقط منتظر چنین فرصتی هستم تا با پسرم آقا امیرحسینم که تمام زندگیم هست برای خرید هدیه روانه بازار شویم.اینها که همش بهانه است گاهی هم بی بهانه و بدون هیچ دلیلی به خرید هدیه مشغول میشویم.و من بابت همین هم خدا را هزاران بار شکر میگویم.و قرار مهمانی ما برای فردا چهارشنبه شد. (Why?ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: چهارشنبه 12 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:47

به نام خدای بهاردر فصل زیبای بهار هستیم این فصل برای من خاطرات بسیار قشنگی دارد.من هنوز به امتداد مهمانی رفتن و مهمانی دادنها فکر میکنم و برنامهریزیهایم حول و محور همینهاست.اما دیروز صبح که از خواب بیدار شدم به هیچ وجه ممکن قادر به حرکت و دیدن اطرافم نبودم چشمانم سیاهی میرفت ساعت ۴ صبح بود نماز صبح را که میخواستم بخوانم اصلاً نا نداشتم.تا ساعت هفت صبح فکر می کردم میشود رفت کار اما..نشد که نشد امیرحسینم را با پدرش راهی مدرسه کردم هر طور بود راضیشان کردم که قبول کنند من امروز در منزل بمانم.اما هنوز ساعت ۹ صبح نبود که مجبور شدم روانه بیمارستان و کلینیک شوم و صرف سرم و سوزن و کلی دارو و درمان.با تمام اینها وقتی ساعت ۱۲ سرپا شدم برایم مهمان رزرو شد.و تا ساعت ۶ با مهمانانم سپری کردم مهمانی که امیرحسین هم عاشق فرزندش بود و این روز برای من بسیار پرخاطره شد.روزی که من کارمند در استعلاجی بودم اما به صرف ناهار و کیک دورهمی دوستانه و همکارانه گذشت.و یک جمله همکارم همچنان در ذهن من نقش بستایشان میگفتند یکی از آرزوهایم این بوده است که یک روز از درب خانهای وارد شوم و ببینم آنجا سفره آماده برایم پهن است.و من دیروز ایشان را به این آرزویشان رساندم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا کمالی تاريخ: سه شنبه 4 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:56

صفحه بندی