
سلام خدای خوبمدوباره هم آمدم که بگویم ننوشته ام و تمام حرفهای نگفته تلمبار می شوند.میروند در پشت ابرهای بغض و دل و دیده و اشک و شاید هم خوشحالی های بی اتماماما به زودی مینویسماین بار نه برای خودمکه برای امیرحسین ام میگوید مامان بنویس اینها بماند برای منعزیز من و دوست داشتنی ترین موجود روی زمینهر چه بزرگتر میشود به یقین تر میرسمزمین واقعا بدون او چیزی کم داشت و دنیا با او قطعا قشنگتر شده است....
ادامه مطلب
نانوشته هاچقدر ننوشته ام از تولد پسری که آذرماه بوددی ماه نا آرام کشورمانبهمن ماهی که گذشتاسفندماه شروع کار جنگ رمضان وعمل جراحی چشم که عقب افتادپیگیری کار نمونه برداری تیرویید که به فراموشی رفت و ..عیدی که جنگ بود و گنج بی پایان کار ما...اصفهانامیرآبادنجف آبادفریدونشهرموکب هاکاروان های خودروییتجمعاتپیاده روی های پنج. شش ساعته ی شبانه و ...نانوشته هایم زیادتر از زمان گذشته استچرا ننوشتمخودم هم حیران هستم...
ادامه مطلب
سلام بر حسینمردادماه امسال و ماه محرم و شروع تعطیلات کاری ما در دانشگاه بود.پارسال دهه محرم در استان گلستان - شهر گرگان مهمان خواهرم بودیم .و امسال اما به رسم احترام در شهر و زادگاه خودم ماندم.کارهای نیمه تمام بسیاری بوداز جمله کارهای پزشکی خودم و همسرمدندانپزشکی ها و چکاب سالیانه چه کاری چه غیر کاریو این دو هفته واقعا برایم فرصت بسیار مغتنمی بود.بماند که پیاده روی 5 ساعته روز عاشورا در شهر نجف آباد و رفتن به مزار پدر مادر عزیزم ، به واسطه درد زانوها ، مرا چنان به زمین زد که بارها روانه کلینیک و ویزیت توسط ارتوپد کرد.خوپ من باید ملاحظه سن و سال ام را می کردم اما باز هم خدا را صدها بار شکر که مهمانی امام حسین در روزهای تاسوعا و عاشورا برایمان زیبا رقم خورد.انشالله سال آخر مهمانی های حسین جان ...
ادامه مطلب
فردا فقط بخاطر پسرم و بخاطر علاقه پسرم به هواپیما پرواز و برای بار دوم تجربه میکنیم اصفهان به تهران...
ادامه مطلب
مثل تمام روز آخر خردادماه ها و به رسم احترام به خودم تولدم مبارکممنون از زندایی پری عزیزمو دختران فرشته گونه اش که روز بسیار قشنگی برایم ترسیم کردند. بخوانید...
ادامه مطلب
امیرحسین: مامان . باباما: بله جانمامیرحسین: میدونید من چه آرزویی دارمما: بفرمایید عزیزمامیرحسین: ارزو دارم زنم رژ نزنه چادر بپوشه حجاب داشته باشه و ..ما: الهی قربون تو و اون آرزوهای قشنگت بشیمو داستان ادامه دارد... بخوانید...
ادامه مطلب
«الهي رِضاً بِقَضائِكَ و تَسْليماً لِامْرِكَ وَ لا مَعْبودَ سِواكَ يا غِياثَ الْمُستَغيثين»«اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیْک فَقْدَ نَبِیِّنَا وَ غَیْبَهَ وَلِیِّنَا وَ کثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا وَ شِدَّهَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْناهرگز فکر نمی کردم مرگ یک رییس جمهور اینقدر تلخ باشدبعد مرگ پدرم اینقدر بهم نریخته بودمکه از دیروز بهم ریخته امشهادت ات مبارک رییس جمهور مردمی ماآقای رییسی مظلوم ...رییس جمهور عزیز و خستگی ناپذیر کشورماناگر بجز شهادت نصیب تان شده بودبرایمان سخت تر بودتاب آوری غم شهادت تو با حلاوت شیرینی شهادت در حین خدمت به مردم جبران می شود. بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی خدای مهربان این خصیصه زیبا را در وجود من قرار دادنمی دانست چقدر من عاشقققق این واژه ها هستمهدیه'>هدیه دادنهدیه گرفتناما پسر عزیزم خوب می داند مادرش عاشق چه چیزی استبا قسمتی از عیدی خودش مرا میبرد و به بهانه دیدن اکسسوری ها این را میگیرددقیقا روزی که حرف ح را یاد گرفتهاما به طلا فروش می فرماید آن ه را بدهید که اسم مادرم است و من می مانم و یک دنیا عشق به این گل پسر فهیم و دوست داشتنی بخوانید...
ادامه مطلب
دوستانی ماندنی و ماندگار مثل گلهای قشنگ بهارمن همیشه خدا را شکر میکنم که دوستانی که ۳۰ سال پیش انتخاب کردهام هنوز هم برایم همانگونهاند.درست است بزرگ شدهایم ۳۰ سال گذشته است و شاید هم ۴۰ سال اما دوستیمان همانگونه پابرجاست.من هرگز به یاد ندارم دوستی را از صفحه زندگیم حذف کرده باشم و یا از دوستی با کسی پشیمان شده باشم.چون به نظر بنده همه انسانها برای خودشان حرمت ارزش منزلت و شخصیت دارند.دنیای دوستان من متفاوت و رنگارنگ از هر طیف و مذهب و دینی که باشند ماندگارند.و من این ماندگاری را مدیون سعه صدر و بزرگواری مادر عزیزم میدانم که به من یاد داد با همه کس باید دوست باشی و دوست و دوست و دوست.دیروز دوست ۳۵ سال پیش من با من تماس گرفت و مرا دعوت کرد به خانه مادرش در نجف آباد.و این برای من جای بسی افتخار...
ادامه مطلب
به نام خدای بهاردر فصل زیبای بهار هستیم این فصل برای من خاطرات بسیار قشنگی دارد.من هنوز به امتداد مهمانی رفتن و مهمانی دادنها فکر میکنم و برنامهریزیهایم حول و محور همینهاست.اما دیروز صبح که از خواب بیدار شدم به هیچ وجه ممکن قادر به حرکت و دیدن اطرافم نبودم چشمانم سیاهی میرفت ساعت ۴ صبح بود نماز صبح را که میخواستم بخوانم اصلاً نا نداشتم.تا ساعت هفت صبح فکر می کردم میشود رفت کار اما..نشد که نشد امیرحسینم را با پدرش راهی مدرسه کردم هر طور بود راضیشان کردم که قبول کنند من امروز در منزل بمانم.اما هنوز ساعت ۹ صبح نبود که مجبور شدم روانه بیمارستان و کلینیک شوم و صرف سرم و سوزن و کلی دارو و درمان.با تمام اینها وقتی ساعت ۱۲ سرپا شدم برایم مهمان رزرو شد.و تا ساعت ۶ با مهمانانم سپری کردم مهمانی که امیر...
ادامه مطلب
وای از دردی که با درد دیگر عجین شودما زنده شدیم و زندهتر میگردیم...تا سیصد و سیزده نفر میگردیم...در قلب حلب، یمن، و حالا، کرمان...ما را بکشید؛ زندهتر میگردیم... بخوانید...
ادامه مطلب
سلام خدای خوبمانگار تو برعکس بندههایت همه چیز را سر جای خودش میچینیاز کربلا رفتنماناز شب یلدا و تولد پسرمانو این آبله مرغان مهمان ناخواندهکه هرچه فکر میکنم اگر هفتههای قبل و هفته قبل و ماه بعد بود چقدر برنامههای ما به هم میریختاما انگار قشنگ سر جای خودش اتفاقات را چیدی بخوانید...
ادامه مطلب
خدایا شکرتامسال هم این روضهو به لطف خدایی تو و عنایت آقا امام زمان و بی بی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا برگزار شد.به نام خداشهادت بانوی دو عالم، ساقی کوثر و دخت رسول الله (ص) را خدمت شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می نماییم. به همین مناسبت مجلس روضه خوانی و حدیث کسا برگزار خواهد شد و دقایقی به یاد مظلومیت فاطمه و تنهایی علی خواهیم بود.حضورتان سبب خوشحالی آقا امام زمان (عج) خواهد شد.یکشنبه: ۲۶ آذرماهساعت ۱۰ صبحآدرس: بخوانید...
ادامه مطلب
آنقدر حرف و نانوشته تلمبار شده استاما فرصت نیست برای نوشتندوست دارم بنویسم و بگذرم از این کدر روزهای بی مزهاما ...غزه غم اش غالب شده است والا حرف برای گفتن زیاد است بخوانید...
ادامه مطلب
وقتی خوشحال و مصر آمد و گفت دوست دارم فرم و پر کنی تعجب کردم گفتم مامان جان مسولیت داره گفت مامان خواهش می کنم بخاطر منبخاطر پسرت و من ناخود آگاه فرم را پر کردم و حتا عکس ام را چسباندم و همین باعث شد کمی جستجو کنم و بفهم اصلا وظیفه این انجمن چیست؟ بخوانید...
ادامه مطلب
وای منم دوروزه نگاه ساختمونتونمیکنم ،،میگم شاید بیاین تو بالکن ببینمتون.ولی خبری نیست ازتونالحمدالله رب العالمین که در شهری غریب همسایه و دوستانی دارم از جنس عشق جمله بالا را یک همسایه عزیز در شهر درچه برایم فرستاده بود دو شب پیش خانم کشاورز مادری نمونه و مادر سه فرزند که بسیار قابل احترام و دوست داشتنی است خیلی خیلی تصورش ناباورانه است اما همانشب من و پسرم هم رفتیم بالای بالکن و نگاه به درب خانه ایشان انداختیم و گفتیم پس چرا خانم کشاور عزیز و بچه هایش پیدایشان نیست؟ من گفتم چرا چراغ حیاط شان خاموش است ؟واقعا اینکه میگن دل به دل راه داره راستهخداروشکر بخوانید...
ادامه مطلب
چقدر این کارهای اداری و کارمندی ناتمام است خستگی مان چند برابر و نانوشته ها بسیار...
ادامه مطلب
روزهایی که نه ماه مهر کوچکی مان تداعی میشوداول صبح یکشنبهو ظهر یکشنبه وآخرشبه آماده سازی کتب دفاتر و ملزومات مدرسه عشق مان گذشتو یک مهمانی در خانه ای که دوست دارم بعدها بنویسم اش بخوانید...
ادامه مطلب
و تمام امروز به کار و نذری و مهمانی و مهمان داری گذشت و خدایا شکرت...
ادامه مطلب
باور که هیچبه خواب هم نمی دیدم فیض حضورتانزیباترین جریده این ماجرا شود.زندگی ام تولدت مبارکبمان برای منبرای پسرتبرای آرزوهایم امبرای آرزوهایشبرای ماندن مان بمان من از خداوند یک پایان خوب و عاقبت خیر برایت و برایمان می خواهم . بخوانید...
ادامه مطلب